تبليغاتX
وب نوشته های محمد علی امجدیان
خیال روی کسی در سر است هرکس را ××× مرا خیال کسی کزخیال بیرون است

هنوز آنقدر در گنداب و گرداب اداهای روشنفکر نمایانه نیفتاده ام که بخواهم کار اخیر محسن نامجو را توجیه و تحسین کنم  . به عقیده من کار اخیر محسن نامجو توهینی آشکار به ساختار که نه ! بلکه هتک حرمتی ناشیانه به حریم  "ساختار شکنی" است . همیشه ساختارشکنی ها باید آنقدر قدرتمند عرضه شده باشند که بخودی خود بتوانند ادعای جایگزینی ساختار قبلی را داشته باشند . دشنام های عاجزانه نامجو به خدا و پیامبر و قرآن چه دردی را از این "مطربملیجک" بدبخت دوا میکند که این همه بر این موضع پا میفشارد . بجز اینکه عناد درونی و بی دلیل نامجو با پیامبر و قرآن را بدین شکل عیان سازد  . اگر این "مطربملیجک" بر برخی عرصه ها نقدی داشت و یا از برخی آقایان عقده ای داشت چرا باید بیاید و اینچنین کلام را آلوده به دشنام و سخیف گویی کند . اگر این آدم ارزش این را دارد که به عنوان یک خواننده قابل طرح در جشنواره ای همچون ونیز مطرح شود ، چرا باید تا این حد سطحی و سخیف از خود عقده گشایی نماید . چرا باید او (که این همه بناحق از سوی برخی مورد تحسین قرار می گیرد ) اشکال و مظاهر را رها کرده  و اصول حساس و بی ربط با موسیقی اش را وهن نماید . بجز این نمی توان تصور و یقین کرد که این "مطربملیجک " هدفی جز شهرت نداشته و کینه های شخصی خویش با عده ای را به عرصه دشمنی با خدا و پیامبر و قرآن بکشاند .

در واقع بدبختی  بسیاری از روشنفکران ما هم دقیقا همین است که هر گاه از برخی از "اشکال(و شکل ها)" نقد دارند به سراغ اصول (وذات ها) می روند و بد تر از آن چون نمی توانند اصول را هم نقد کنند زبان به دشنام و کنایه و فحش و ناسزا می گشایند . در واقع همان مقصودی  که در باره ایرج میرزا شرح دادیم اکنون در کار نامجو میرزا میبینیم . و فاجعه اینجاست که این اعمال سخیفانه بنام هنری همچون موسیقی ارائه می شود . و شاید ناباورانه تر از این هم این باشد که هنرمند تحسین بر انگیزی همچون گلشیفته فراهانی هم در این عقده گشایی های نام - جو (بر علیه به اصطلاح گلادیاتورها) با او هم آواز می شود . و بدتر از این همه این عمل دست آویزی برای برخی منور الفکر های تفریطی می گردد .

از گناه خود او که بگذریم بخشی از تقصیر را نیز باید به گردن خویش بیندازیم و بی خود خویش را تبرئه نسازیم . بگذارید کمی کلی تر بحث کنیم . همیشه سخت ترین کار دنیا مدیریت بوده . مدیریت به معنای عام آن

مثلا مدیریت صحیح ذهن ، انسان را از غوطه ور شدن در افکار مالیخولیایی و تشویشگر نجات می دهد . مدیریت صحیح مشکلات مختلف زندگی ، انسان را از نظر روانی و رضایت از زندگی در حد اعلای خود قرار می دهد . مدیریت صحیح عبادت متعبد را از مناسک و عبادات افراطی و تفریطی نجات می دهد . مدیریت صحیح اقتصادی فرد و خانواده و جامعه را از ورطه نابودی و فقر نجات می دهد . مدیریت سیاسی جامعه را به سوی تعادل و نظم سوق می دهد . مدیریت صحیح فرهنگی آرامش فرهنگی در خون جامعه تزریق می کند . و خلاصه این مدیریت است که سنگین ترین وظیفه را در تمامی عرصه ها بر عهده دارد . و این وظیفه هدفی ندارد جز ایجاد تعادل در زندگی و هستی روانی و اجتماعی .  

مدیریت در یک معنا همان ایجاد تعادل است و تعادل یعنی عدالت . عدالت در معنای سطحی و ساده انگارانه می تواند تقسیم مساوی معنا شود ( منظور در همه شئونات است ). اما این تعریف جفا در حق مفهوم عدالت است . عدالت در واقع یعنی تقسیم به نسبت تلاش و لیاقت اکتسابی ولاغیر . البته موانع ناخواسته نباید دست اندازی بر سر راه اکتساب باشند .

هیچ کس نیست که ادعا کند جامعه ای در برهه ای بی نیاز از مدیریت بوده است . مدیریت متعادل کننده ، تنها رمز موفقیت ملل و گذار آنان از مشکلات تاریخی بوده است . نباید در ضرورت مدیریت در هیچ یک از سطوح انسانی تردیدی روا بداریم  . چرا که مسائل و مشکلات به واسطه ذات جهان ، همیشگی و قطعی الوقوع است و در واقع این نوع برخورد افراد و بدنه نخبگان با یک چنین مسائلی است که مهمتر از خود مشکلات است . گاهی مشکلات کوچک به واسطه عدم مدیریت صحیح ویرانی هایی بس سترگ به وجود می آورند و گاهی هم مسائل و مشکلات بسیار بزرگ بواسطه یک مدیریت اصولی و صحیح به سادگی قابلیت حل و فصل می یابند .

وقتی یک نهاد خاص مدیریت بخصوصی را بر عهده می گیرد طبیعتا بخش اعظم مسئولیت و تبعات ایرادات وارده بر پیکره آن نهاد نیز متوجه خود همان نهاد است . به قطع یقین مدیریت مسئولیت هم می آورد .

در اینجا موضوع بر سر مدیریت افراد جویای نامی همچون محسن نامجوست . نامجوها و جویندگان نامی همچو او که میخواهند یک شبه ره صد ساله را در مسیر درست و غلط طی کنند ، گاهی به این فکر می افتند که از راه های میانبری استفاده کنند که ظوابط ، سنتها و عقاید و در یک کلام  قاعده های بازی را در آن مسیر لازم الاجرا نیستند . حال توسط چه کسی و از چه راهی باید دست اینان را گرفت و وارد مسیر کرد خود بیانگر همان هنر مدیریتی است که گفته شد و البته از پس هر کسی بر نخواهد آمد .
بیاد داریم که محسن نامجو پس از بیرون آمدن ناخواسته آن تراکت جنجالی که به صورتی وهن آمیز آیات قرآن را تلاوت می کرد حداقل به ظاهر هم که شده به چه "غلط کردنی" افتاد و چه عذر خواهی هایی که نکرد تا اینکه باقی ماجرا پیش آمد و ما خواسته یا نا خواسته با پافشاری های خویش هم موجبات شهرت او را تا حد اجرا در جشنواره ونیز فراهم آوردیم و هم به اصطلاح " با چوب گند در حال فرو خفتن را بر هم زدیم " و هتک حرمت ناخواسته را به هتاکی های بیشتر و این بار خواسته و نیتمند بدل کردیم .

هرچند به عقیده من بخش اعظم تقصیر در چنین مواردی به خود فرد بر می گردد لکن همه تقصیر بر گردن او نیست . اینکه این افراد راه میانبر را برای رسیدن به شهرت استفاده می کنند و از مسیر قانونی و طبیعی آن رد نمی شوند خود گناهی نابخشودنی برای این افراد است . اما نکته اینجاست که آیا نمی شود چنین مسائلی را پیش از ورود به مرحله لجاجت و پس از عذر خواهی های حقیرانه خود این افراد مدیریت کرد . آیا حقیقتا یک بار آمدیم و در جهت دهی به حرکات نامبارک در جریان موسیقی (و غیر موسیقی) نقشی مدیرانه و مدبرانه را بر عهده گیریم .

آیا واقعا نمی شود موسیقی های زیر زمینی (همچون رپ و ... ) را که اکثرا با درون مایه ای رکیک و بی محتوا روانه بازار می شوند را مدیریت کرد . آیا نمی شود پیش از همه این اتفاقات و برخورد قاطعانه با موسیقی زیرزمینی این نوع موسیقی را مدیریت و هدایت کنیم و آیا نمی شود بجای برخورد دفعی با افرادی که آرزوی شهرت خویش را در زیر زمین ها جستجو می کنند قدری محافظه کارانه و ملاحظه کارانه برخورد کنیم . آیا نمی شود برای این افراد شاعرانی کارکشته را گسیل داریم و درون مایه ای عمیق و منطقی را به آنان "هدیه" کنیم و آیا حقیقتا نمی شود  موسیقیدانانی زبده و کارکشته را در جهت به لجن کشانیده نشدن موسیقی ناب ایرانی استخدام کنیم . آیا کار سختی است که شرایطی را بوجود  آوریم که امروز هر "ام قمری" که از "ننه بزرگ قمر" قهر می کند براحتی خود را موسیقیدان و موسیقیخوان معرفی نکند تا  غاغار کلاغان و عر عر الاغان را به نام سبک نو و تلفیقی به خورد اذهان هنرجوی جامعه داده نشود . آیا مدیریت بحران موسیقی عملی غیر قابل اجرا و غیر ممکن است که برایش هیچ گامی برداشته نمی شود . و هزار آیا و اما دیگر که همچنان در عرصه های فرهنگی ما وجود دارد و بی جواب مانده است ...

پی نوشت :
-----------------------------------------------
پیرنیاکان : خانه موسیقی نامجو را موزیسین نمیداند که از او دفاع کند .

آهنگ های محسن  نامجو اینجا  و اینجا +

وبگاه نامجو

خبر خبر گزاری قرآنی ایکنا

قصه محکومیت از زبان شاکی

لینک آلبوم جدیدش رو هم نمیذارم خودتون اگه خواستین بگردین پیدا کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:20  توسط محمد علی امجدیان  | 

مهر امسال دانشجویان ادبیات حسرت مهر استادی را می خورند که اگر می ماند ، همچنان تلالو پر فروز ادبیات پارسی ، جان صد ها عاشق ادب دوست را پروروش می داد . با آمدن مهر جای خالی گرمای وجود این معلم مهر افروز بیشتر احساس می شود  اما چه باید کنیم که هم اینک او هم از ایران رفته ... به همین سادگی ...

از راست شفیعی کد کنی . استاد شهریار . هوشنگ ابتهاج

از راست به چپ شفیعی کدکنی . استاد شهریار . هوشنگ ابتهاج

و ما هم اینک فقط می توانیم شعر او را با جای خالی او زمزمه کنیم که  :

"به كجا چنين شتابان؟"

گون از نسيم پرسيد.

"دل من گرفته زينجا،

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟"

"همه آرزويم؛ اما

چه كنم كه بسته پايم..."

"‌به كجا چنين شتابان؟"

"به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."

"سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

به شكوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:0  توسط محمد علی امجدیان  | 

ایرج میرزا از اطراف میدان آزادی با هدفی نه چندان معلوم ، می گذشتم و  به بد عنقی ایام و بی وفایی روزگار فکر می کردم  که ناگهان ، چشمم به گوشه پیاده رو افتاد . معتادی صد در صد بی سواد و سفره ای پر از کتابهایی ادبی و تاریخی . زیاد به این تناقض عمیق فکر نکردم که چگونه ادبیات را می شود با اعتیاد جمع کرد . شاید "گرسنگی" و " تلاش برای بقاء"  همان اصول قدیمی ای که همیشه خیلی چیز ها را با هم جمع می کرده و میکند این بار هم یک تجمع پارادوکسیکال را در گوشه یک پیاده رو سامان داده بود . چه می دانم !؟.  بی اختیار چشمم به کتابی افتاد بنام " دیوان ایرج میرزا " رفتم که بردارم اما دیر شده بود . جوانی دیگر قبل از من پیش دستی کرده بود و کتاب را برداشته بود ، در همین حین چند نفر دیگر هم دور این کتاب جمع شده بودند . شک نکنید که هیچ کدامشان هم نه سوادی آنچنان ادبی داشتند نه حس و حال کتابخوانی . فقط چون ایرج میرزا بود و رک گویی های بی پرده اش ، این همه مشتری داشت. آنهم بعد از سی و پنج سال گذشتن از چاپ آخرین نسخه اش. به هر حال من در آن اثنا چیزی نگفتم خودم را هم مشتاق کتاب معرفی نکردم . نمی خواستم بیخود کتاب ایرج میرزا را قیمتی کنم . به خودم گفتم:" من ایرج میرزا را می شناسم "
 
همان مادر دلسوز که می گفت : 

آه دست پسرم یافت خراش ***  آه پای پسرم خورد به سنگ 
شعری از اوست ( این را در کتاب های درسی خوانده بودم )

 البته یادم می آید که بعدا خوانده بودم بخاطر بعضی از شعرهایش خیلی هم منتقد دارد اما تا به حال شعری از او نخوانده بودم  . تا اینکه دیدم دور و بر کتاب خلوت شد . با آرامی و بی اعتنایی کتاب را برداشتم و خواندم . هر صفحه ای که ورق می زدم در ذهنم " طبق یک عادت قبلی " یک استغفرالله روانه درگاه خداوندی می کردم . انگار می خواستم از خدایم معذرت خواهی کنم که  دارم یک چنین متون رکیکی را از گذرگاه چشم و ذهنم می گذرانم . خلاصه کلام اینکه شاید برای این که اندیشه ام آلوده نشود پناه بردم به خدا . ... ( انگار هنوز بنیادی فکر کردن دست از سر اندیشه من برنداشته ... ... بگذریم )

عجب که این ایرج میرزا بی ادب و " بی شعور " است (بی شعور در اینجا تنها یک فحش نیست هر چند اگر فحش هم فرض شود چندان تفاوتی نمی کند لکن یک اصطلاح به معنای واقعی کلمه است ) و واقعا هم عجب که فقدان شعور در این اثر موج می زد . هر شعری که می خواندم یک نگاهی مانند کسانی که دارند یک کار مشکوکانه و دزدکی می کنند به اطراف خودم می انداختم ... نکند به قول بچه ها " زن و بچه ای دور و برم باشد "  هر چه بود کتاب زرد رنگو پر از بی شرمی های ایرج میرزا را خریدم  (رنگ زرد هم که میدانید رنگ چیست ) . آن هم به قیمت هفت هزار تومان که اقلا اگر همه اش سود خالص باشد بیست سی بست "جان دار"  و " اساسی " برای برادر کتاب فروش و انتهی معتادمان چوق می کرد . هر چقدر این کتاب و اشعار ایرج میرزا را ورق می زدم من بجای او شرم می کردم و من بجای او از همه کسانی که این کتاب را از ابتدای نشرش تابحال خوانده اند معذرت خواهی می کردم . البته شاید این بحث هایم یک مقدار "بعضی ها " را به این فکر بیاندازد که از هر سوراخ موشی هم که شده کتاب را گیر بیاورند و حالش را ببرند  . توصیه من این است که چندان ارزشش را ندارد . بنشینید و رکیک ترین فحش هایی که در زندگیتان شنیده اید و نشنیده اید و گمان می کنید ناسزایی رکیک " و در عین حال جنسی از همه نوعش " باشد را روی کاغذ پیاده کنید و یک بار مرورش کنید به حال و هوای من در زمان تورق ایرج میرزا می رسید . منتهی با این تفاوت که من ایرج میرزا را لعن و نفرین می کنم و شما باید خودتان را . چرا که نویسنده اش ایرج خان ادیب نبوده ...

شنیده بودم بسیاری از به اصطلاح دوستان اصیل و برادران  بنیادین اندیش و فروشندگان "قیمتی لفظ دَری"  ، گاه و بیگاه کمر همت خویش را در به لجن کشیدن میرزا ایرج (که کم و بیش به سبک خود وی و گاهی هم نقادانه از نوع ادبی در فشانی میکنند ) می بندند و شنیده بودم که سیما هم در سریال شهریار او را به صلابه نقد کشانیده بود .  اما از آنجا که به سیر در هیچ بنگاه بنگ و رنگی علاقهمند نیستم ندیده بودم  ... و ندیده بودم که چرا ؟؟؟
 البته بنده  این عمل آقایان  را نمی ستایم چرا که در زمان مقتضی ایرج خان که سهل است "ساقی قهرمان" را هم خود رو سفید می کنند . بگذریم ...

هرچند ، به عقیده من  چند بیت زیبا و ستودنی در این دیوان چهار هزار بیتی موجود است . که اگر ایرج میرزا می خواست می توانست فحاش و بد زبانی و "فکاهی " را با سخنان شیرین و اندیشمندانه ای سترگ و تاریخ ساز عوض کند اما ... ) . دوستان زیادی  آزاد اندیش من باز بر من خرده نگیرند من البته منظورم با مقصود آنان که اعتقاد صرفشان حذف محض یک چنین چیز هایی  است متفاوت است اما باید دقت کنیم که "شعر" از "شعور" مشتق می شود و "ادبیات" از "ادب" . و این کاملا به آزادی بیان نامربوط است .

آزادی بیان یعنی " بیان آزادانه ی که همواره آزادی های فردی و اجتماعی دیگران را محترم بشمارد" اگر این نتیجه را قبلا گرفته باشیم که الفاظ و ادبیات رکیک برای ساختار و کنش اجتماعی مخرب است و این فرضیه و نظریه را به شکل یک قانون و اصل پذیرفته باشیم ،  باید بدانیم که آزادی بیان تا زمانی که آن بیان آزادی های ما و دیگران را تخریب نمی کند ، محترم و لازم الاجراست . اما اگر روزی بیانی آزادانه موجب در قفس شدن آزادی (مثلا اجتماعی و روانی و یا مذهبی ) ما و دیگران شد ، آنوقت دیگر این آزادی آزادی بیان نیست ، بلکه دربند کشاننده آزادی های مشروع روانی و اجتماعی دیگرانی است که به هر دلیلی نمی خواهند در قفس ادبیات فحاشانه من و تو قرار بگیرند و در معرض آنچه کنش اجتماعی و روانی آزادانه  آنان را  مورد تعرض و تهدید قرار می دهد واقع شوند .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:30  توسط محمد علی امجدیان  | 

فروپاشی شوروی در اواخر قرن حاضر زمینه های بحث درباره مرگ یک تئوری صد و پنجاه ساله را در میان علمای علوم اجتماعی فراهم کرد . ابهامات درونی تئوری مارکسیسم در باره تحولات تاریخی و دیالکتیک بی در و پیکرش و ضعف این تئوری در پرداختن به زمینه های فرهنگی و ضدیت آن با مذهب و همچنین تغییر شرایط بین المللی و فرهنگی در جهان هزاره سومی موجود دست و پا زدن لاشه های مارکسیسم را نمایش می دهد . بخصوص که در همین اواخر از بوی تعفن لنینیسم و مائویسم عملی شده ، حتی خود مارکسیست های معترض از قبیل لوکاچ و علمای مکتب فرانکفورت هم دادشان از این تئوری ضعیف و همه گیر به هوا بلند شده بود . به قول دکتر ارمکی در کتاب نظریه هایش مارکسیم را به علت شرایط زیر و  دلایلی که عنوان می شود ، میتوانیم یک نظریه مرده معرفی کنیم : 

۱ . مارکسیسم در شرایط کنونی فاقد انسجام ذاتی کافی می باشد .
۲ . مارکسیسم قدرت تحلیل شرایط حاضر را ندارد
۳ . مارکسیسم دچار تشتت برداشت گردیده است
۴ . مارکسیسم صاحبنظران اصلی مارکسیسم چون آلتوسر ،آدورنو،مارکوزه،پولانزاس و ... به اندازه کافی فرصت رفع تعارض های درونی نظریه را نیافته و از دنیا رفته اند .  

دکتر ارمکی سپس عنوان می کند که مارکسیسم در شرایط گفته شده به دلایل زیر به طور کلی دچار افول شده است

۱ . تغییر در شرایط فرهنگی از قبیل رشد جریان های فکری چپ مستقل ، طرح دیدگاههای جدید اجتماعی ، رشد دیدگاههای ترکیبی و ...
۲ . تعارضات درونی مارکسیسم از قبیل شکست نظامات سوسیالیستی ، رشد سرمایه داری و بهبود وضع کارگران در کشور های سرمایه داری .
۳ . تعارض میان مارکسیسم و واقعیت های موجود اجتماعی

پی نوشت :
-------------------------------------------------------------
من از ابتدا با بخش اعظم تئوری ها و عمل مارکسیست ها در تضاد و تقابل بوده ام لکن این به معنای پذیرش تام اندیشه لیبرالی که در برابر نظریه مارکسیستی ارائه شده  است ، نیست . بنده به یک تئوری ناب ایرانی که به عقاید اسلامی و دیگر مذاهب و اقلیت های تمدن ایران اسلامی احترام می گذارد و متناسب باشرایط جامعه مترقی و متمدن ایران است عقیده دارم و معتقدم ساختمان تحلیل شرایط ایران در همه موارد کاملا باید برمبنای اندیشه ها و پشتوانه نظری و عملی ایرانی اسلامی بنا شود و از هر گونه افراط و تفریط و همچنین هر نوع الگوبرداری بی قواره از اندیشه های شرق و غرب پرهیز شود .  

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:7  توسط محمد علی امجدیان  |